۱۳۹۶ فروردین ۲۷, یکشنبه

مجاهد خلق
 فائزه رجبی گل سرخ وزیبای معصوم 


   او براي رسيدن به بي نهايت راه, بسيار شتاب داشت                                                                                                                                                                                                                           
 
 تولد: ده فروردين ۱۳۷۰
شهادت: نوزدهم فروردين ۱۳۹۰
فائزه از وقتي خودش را شناخته بود پدرش را پشت ميله هاي زندان ديده بود. اما پدر شهيدش عبدالرضا رجبي قبل از آنكه دژخيمان خونش را بريزند بذر يك عشق را در سينه فائزه و ديگر فرزندانش كاشته بود, عشق به آزادي.
و به آنها گفته بود كه اين عشق در جايي به نام اشرف و در نام مسعود و مريم تجسم يافته است. فائزه عاشق و عطشناك در حاليكه هنوز بسيار جوان بود براي يافتن آن گوهر ناياب پاي در سفر نهاد و به اشرف رسيد و از همان آغاز گويي براي رسيدن به بي نهايت اين راه, راه اشرف بسيار شتاب داشت.
او در روز ۱۹ فروردين ۱۳۹۰ در حاليكه فقط بيست بهار از عمرش مي گذشت به كهكشان شهيدان راه آزادي پيوست.

در یاد من وما تو جاودانه 
نوبری در نوبهار عاشقانه 
در سفره گرم خورشید 
میهمان تواییم هر آینه 
با ترانه ای از زمانه 
گفتم و  گفتی صد بار 
وه که چه می سراید 
غزل و نغمه شاعرانه
  


همواره بر آرزوی و تعهداتمان خونش تضمینمان است درود بیکرانه خاضعانه و مجاهدانه



۱۳۹۶ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

برای بهاران رفته‌ی سرخ و بهاران آمدنیِ سبز و سپید





حالا
همة سال‌ها رفته‌اند
ـ حتی سکوت ـ
تنها تو مانده‌یی
با صدای پایت...
جایی برایت ندارم
مگر میان آلاچیق‌های روحی از توفان برگشته و ویران نشده...

تو را چنان با جاده‌های یادم آورده‌ام
که موسیقی به یاد می‌آورد
عشق‌هایی را که باید در خاطر نت‌هایش بیابد...
 
همة واژه‌ها را
با صدای پای تو ترجمه می‌کنم.
من دیده‌ام
ـ چقدر زیاد ـ
وقتی فصل‌ها به تو پناه می‌آورند
و در دامنت چشمانشان را می‌بندند...
 
بیهوده در کهولت قداست‌های خاک گرفته‌
                                                    پی خدا نگردیدم
عاطفه‌های جهان را پاره کرده‌ام
تا از اشکهای خدا و انسان خیس بمانم...
 
جهان ما جنگ نمی‌خواهد
جهان ما سیاست نمی‌خواهد
جهان ما رأی نمی‌خواهد
جهان ما سربازان دانش مفقود شده‌اش را می‌خواهد
دنیای ما انسان‌ لـه شده‌اش را می‌جوید
تا عاطفه‌اش را برگرداند
تا «انسان شود و عالمی دیگر بسازد» (1)
و «حافظ» به آرزویش برسد...
 
من عصمت آرزو و فلسفة جهان را یافته‌ام
در بچه‌های زمین...
در آرزوهای به دنیا آمده...
در دلتنگی‌های به بلوغ رسیده...
در عشق‌های ویران‌نشده...
در امیدهای از آتش گذشته و سیاوش‌های از مرگ برگشته...

حالا
  همة بهارها آمده‌اند
ـ حتی سکوت ـ
تا در صدایشان
جهان جایی برایت داشته باشد
میان عمارت‌های روحی از توفان برگشته و ویران نشده...
 
س.ع.نسیم
7فروردین 96
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی ـ حافظ.

صد شکر که عشق آمد و دلدارم شد


صد شکر که عشق آمد و دلدارم شد
در ظلمت این جهان نگهدارم شد
مقصود و مراد و دین و آیینم شد
محبوب و انیس و مونس و یارم شد...

از غنچه‌ی گل سه بوسه برداشت و برد:
یک بوسه به خون سرو آراست و برد
یک بوسه برای صبح آزادی برد
یک بوسه برای عشق می‌خواست و برد...

عصریست لطیف و آسمان باران‌ریز
از دیده به دیده، مردمان شوق‌آمیز
از چیست میان من و آزادی هست:
این دشت فراخ و ابرهای خونریز... ؟ 

تا پنجه‌ی خورشید به مینا افتاد
یک شاخه ز باغ آرزو دستم داد
گل‌های لطیف خاطره می‌چیدم
می‌ریخت ز دست من به دامان باد...

با اختر این شبِ سیه زمزمه کن
این قصه ببر به گوش مـه زمزمه کن
نجوا شو و با زمزمه‌های یاران
با چشمه و کوه و رود و ره زمزمه کن...

س.ع.نسیم.

۱۳۹۵ اسفند ۳, سه‌شنبه

من و تو این‌گونه زیباییم

تـانـور پلک زند
معناهای تبعیدی را
                        پشت توری هوا
                                            ملاقات کردیم.
 
تـا بیداری در زند
گوشواره و زنگ
                    از بازار «دار» ها برداشتیم...
 
تـا زندگی معنا شود
تیله‌های رنج آفرینش در مشت‌هایمان غلتیدند
کمندهای شعرها و معناها صیدمان کردند
ـ وسعت بی‌جاه‌مان دادند ـ
و عشق
از سیّاره‌های بکرش
                          صدایمان زد...
 
من و تو به کشف سیاره‌های بکر عشق آمده‌ایم
تو این‌گونه زیبایی را در خویش می‌بینی...
من این‌گونه زیبایی را در خویش می‌شنوم...

                                                                                    س.ع.نسیم.

چی می‌شه منم بتونم، پاره تن تو باشم

  
                             
 
پاسخ به آخرین نامه آندرانیک آساطوریان، هنرمند مردمی و یار دردآشنای اشرفی‌ها؛ پاسخی که هیچ‌گاه به دست او نرسید. زیرا پیش از آن‌که برسد چشمان دوست داشتنی او از جهان خاکی ما به ماورای ستارگان سفر کرده بود... وه! چه می‌گویم؟! ایمان دارم به دست او رسیده و بارها آن را خوانده است. شاید هم اینک نیز - با لبانی متبسم- در حال خواندن آن است. این پاسخ را از لابلای خاطرات پاره پاره‌ام یافتم و حیفم آمد آن را در سالگشت به سفر رفتن او، با دیگر دوستدارنش به اشتراک نگذارم.

آندوی عزیز، «اشرفی مجاهد»!
نامه‌ات را بارها با دقت و تعمق خوانده و حظ کردم. مخاطب نوشته‌ات اشرفی‌های لیبرتی بودند. مطمئن باش به بهترین وجه پیامت به آنها رسید. از کف زدنهای ممتد، چهره‌های برافروخته و نگاه‌های آهسته و پنهان به اشک نشسته آنها این را به‌خوبی دریافتم. تو توانستی قلب آنان را یکبار دیگر با طلایه‌یی از پاک‌ترین عواطفت فتح کنی. دلنوشته‌های دلربایت مثل یک پیمانه بلورتراش، لبالب از چیده‌های تازه شبنم بود، خلوت خاطرمان را تلطیف کرد. در زلالی ناب نوشته‌هایت به‌خوبی می‌شد دل مردی را ببینی که منشوری از ارزش‌های ناب انسانی است؛ از هر طرف با تحسین به آن چشم می‌بستی، رنگین کمانی از انعکاس نگاه زیبایی نوار تو را به خودت برمی‌گرداند... .

آه! چه می‌توانم در پاسخ به تو گفت؟ تو خود گفتنی‌ها را در جان واژه‌ها دمیده‌یی. حتی اگر هیچ نمی‌نوشتی، اطلاق خالصانه و بی‌شائبة صفت «اشرفی» به خودت، بیانگر تمام چیزها بود. «بعضی واژه‌ها هست که آدم را گرم می‌کند». این واژه نیز از همانهاست. خون و حس دارد. آری، تو هم یک اشرفی هستی. «آندرانیک اشرفی»، چه اسم زیبا و برازنده‌یی! این مرا به یاد سلسله تولدهای جدید مجاهدین در انقلاب ایدئولوژیک انداخت. هر مجاهدی که انقلاب می‌کرد، شناسنامه خویش را تغییر می‌داد و خود را «رجوی» خطاب می‌کرد.

به‌عنوان یک مخاطب ناچیز تو، یک اشرفی کوچک؛ کوچکترین آنها، در عین این‌که از هجوم حجم محبت شرم‌زده‌ام، از خواندن نامه تو به خود می‌بالم. بلعجب سخنا! که هنرمندی مردمدار، پیشرو، نوگرا، صاحب سبک و انقلابی چون تو، حتی در بستر بیماری از یاد اشرفی‌های لیبرتی غافل نیست. در حالی که خود بیش از هر زمان نیازمند مراقبت، محبت، و رسیدگی است، ناگهان عواطفش پر می‌کشد، سقفهای معمول را درمی‌نوردد، و به یاد محاصره پزشکی لیبرتی می‌افتد؛ و به این فکر می‌کند که رهبری مقاومت در چه شرایط سختی قرار دارد؛ و این‌که دشمن چگونه درصدد ضربه زدن به او و اشرفی‌هاست. این چه می‌تواند باشد جز عشق؛ عشقی که خود را تنها در نثار می‌یابد.

برادر و همرزم عزیزی که او را نمی‌توانم در خطاب کمتر از «برادر» بنامم؛ [با همه حس و گرمایی که در این واژه هست] . نمی‌دانم شرایط مزاجی‌ات اجازه می‌دهد نامه‌ام را بخوانی یا نه اما اجازه بده بگویم تارهایی از درونی‌ترین احساس‌هایم را به تپش درآورده‌یی که جز ناسروده‌ترین شعر، در تنهاترین تنهایی، مخاطب آن نیست. دیری‌ست عادت کرده‌ام شعرهای ناقص یا ناسروده‌ام را با زبان نثر بنویسم. اکنون که زبانم الکن است و جرأت دست یازیدنم به واژه‌های اعماق نیست، بگذار از عطرهای بهارپرورد شعر «در آستانه» ی زنده‌یاد، احمد شاملو بهره بگیرم و بگویم:
«انسان‌زاده شدن، تجسد وظیفه بود اما توان دوست داشتن و دوست داشته شدن، توان دیدن، گفتن، اندوهگین و شادمان شدن، توان خندیدن به وسعت دل و گریستن از سویدای جان، توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی، توان جلیل به دوش بردن بار امانت و توان غمناک تحمل تنهایی... و کارستانی از این دست، از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است. ما به هیأت «ما» زاده شده‌ایم؛ به هیأت پرشکوه انسان تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینیم، غرور کوه را دریابیم و هیبت دریا را بشنویم؛ تا شریطه خود را بشناسیم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهیم».

انسان بودن و انسان ماندن در یک کلام، «عاشق شدن»، و بهای این عشق را تا سکه آخر پرداختن، بی‌چشمداشت و بی‌منت، تنها گناه تو و ماست و باید به این گناه افتخار کرد. زیبایی هنری و زیبایی اخلاقی و آرمانی به ندرت در انسان با هم جمع می‌آیند. باید قران آنها را به فال نیک گرفت و غنیمت شمرد. بالاترین افتخار این مقاومت نیز این است که زیباترین‌ها و انسان‌ترینها را برای رهایی مردم ایران در زیر یک چتر خورشید فام گرد آورده است.

...
***
سخن همان است که خود به زیبایی گفتی: «بالاترین افتخار زندگی‌ هر کدام از ما... حضور در مقاومتی است که مسعود و مریم آن را رهبری می‌کنند و هدف نخستین‌ اش سرنگونی رژیم جنایتکار و ضدایرانی آخوندهاست». این همه حرف است. از سخن سیر نمی‌شوم و تازه آغاز نوشتن است... اما نمی‌خواهم در بستر بیماری بیش از این مصدع خاطرت شوم، در کنار همسر، همرزم و مشوق دلسوز و فداکارت، خانم آیدا، خواهر بزرگوار تک‌تک اشرفی‌ها، ما را نیز حاضر بدان. با تمام عواطف و آرزوهایمان در کنارت هستیم. دست نوازش ما با اشتیاق انگشتانی را نوازش می‌کنند که با ظرافت و احساس تمام بر کلاویه‌ها، خوش‌تراش‌ترین و زیبا طنین‌ترین ترانه‌های ماندگار را نواخت و باز هم خواهد نواخت. شعرهای ناسروده منتظر آنند که تو کسوت آهنگ به برشان بپوشانی و جاودانه‌شان سازی. با تمامت قلبمان برای سلامت عاجل تو دست به دعاییم. می‌دانم به‌زودی در شریک زیباترین لحظه‌های ما خواهی بود و برایمان باز خواهی خواند:
«چی می‌شه منم بتونم
پاره تن تو باشم
رنج یک‌هزاره بر دوش،
هر نفس به درد این خاک،
عاشقانه مبتلا شم».
ع. طارق بهمن 93 – بازپیرایی بهمن 95.
 

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود


در رثای مجاهد کبیر محمدعلی جابرزاده

                                                     به نظر من
                                                   ما انسانها بر روی کره زمین زندگی نمی‌کنیم
                                                   بلکه سرزمین واقعی ما
                                                   قلب کسانی است که به آنها علاقه داریم 
                                                     کریستین بوبن
«خبر» را از سیمای آزادی شنیده‌ام. انگار صخره‌یی گران‌پیکر از سختنای پاره‌های دماوند بر فرقم آوار شده، یا از منقار عقابی اوج پرواز، در ژرفاهای گمشگشته خلأ پرتاب شده‌ام. تصویرها می‌آیند و می‌روند و من در جوشش گرم اشک، و رقص حلقه‌وار آن بر گرداگرد نی‌نی، چیزی نمی‌بینم. فقط صدای گوینده تلویزیون هنوز در گوش‌هایم پژواک دارد و دست در دست سماجتی کودک‌وار برآنم تا آن را تا می‌توانم باور نکنم.

آنگاه که دو باریکه اشک، را می‌سترم می‌توانم در پیرامون خود نگاه بدوانم. در سکوت سنگین‌بار یارانم، کسی گویا نفس نمی‌کشد. نگاهها به حرمت فقدان حسرت برانگیز «او» برافروخته‌اند، و ابروها به سختی در هم. رخساره‌های مجاهدین به رنگی درآمده است که بارها دیده‌ام اما نتوانسته‌ام آن را با واژه‌یی درخور بیارایم.

... .
به تنهایی می‌گریزم، ازدحام حضور می‌راندم. به حضور درمی‌آیم خود را تنهاترین می‌یابم. آسمان پرپولک شب، گسترانه بی‌دریغ خود را بر سرم نمی‌گستراند. زمین رام قدمهایم نیست. خود را در خویش گنجیدنی نمی‌یابم. دل متورمم دنبال بهانه‌یی برای تنهایی است. شعر تسکین نمی‌دهم و در سیل‌وار واژه‌های آنی را نمی‌یابم که بیان کندم. آب عطش سوزانم را نمی‌نشاند، کلمات محرم رازم نیستند. سینه‌ام هنوزآبستن اندوه است و یک آسمان ابرنباریده در زیر پلکهایم بیتوته را، گیسو در گیسو گره زده‌اند. نمی‌دانم چه بنویسم که نوشتنم نمی‌آید. نمی‌دانم نمی‌دانم فقط می‌دانم که باز عاشق شده‌ام. مرگی عزیز مرا به آن ژرفاها پیوند داده است. یادها و خاطرات سوزان پیاپی از برابر چشمانم رژه می‌روند.

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود.
دیرگاهی بود که شنیده بودم در بستر بیماری پنجه در پنجه با بیماری است. دلم هوای او را کرده بود و می‌خواستم برای او چیزی بنویسم و حال در فقدان جانگداز او، چقدر خود را با این شعر فروغ همدل و هم‌احساس می‌یابم:
به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد».
گفتم: «همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می‌افتد»
... .
و این حسرت بدجوری از درون می‌سوزاندم. خود را سخت مدیون او می‌دانم و بی‌اختیار به برادر مسعود فکر می‌کنم؛ به او که صبور سینه سترگش، در پیچاپیچ گردنه‌های این رزم شگفت، آماجگاه بسا زخم‌ها، داغ‌ها و فراق‌ها بوده است. این بار اما او سرداری از سرداران سربدار خود را از دست داده که به تعبیر خود او، از یاران قبل از سال 50 و «غیرقابل جانشین سازی» است؛ او که برای تصمیم‌گیری عملیات فروغ جاویدان، در برابر تاریخ ایستاد و احساس خود را این‌گونه خروشید:
«... شما‌ ، تک‌تک شما‌ ، چه آنهایی که قبل از سال 50 و چه آنهایی که از زندانهای شاه با یکدیگر همرزم و هم سنگر بودیم‌ ، چه آنهایی که در زمان حکومت خمینی به سازمان پیوستید‌ ، چه آنهایی که امروز از این یا آن کشور آمده‌اید و چه آنهایی که در بین راه‌ ، در محورها و شهرهای مختلف به ما خواهند پیوست‌ ، آری‌ ، شما را من به‌سادگی پیدا نکرده‌ام‌ ، تک‌تک شما را از پس هفت دریا خون و راهی چند ساله -که آن را با کفش و کلاه آهنین طی کردیم- از لابلای انبوه ابتلائات‌ ، نشیب و فرازهای سیاسی و انبوه بالا و پایینی‌های زمان‌ ، به مثابه رشیدترین‌ ، قهرمانترین‌ ، جانان‌ترین‌ ، شکوفاترین و آگاه‌ترین فرزندان خلق ایران‌ ، پیدا کرده‌ام...»

محمدعلی جابرزاده و به تعبیر صمیمی مجاهدین (برادر قاسم) مانند سرداران دیگر، ابراهیم ذاکری، مهدی افتخاری و محمود قائمشهر، یاران دیرینه مسعود‌اند. سخت است تشخیص این‌که آیا باید به او تسلیت گفت یا تبریک؟

با چشمانی اشکبار و دلی داغناک، البته که جای تسلیت دارد، به تعبیر رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت، به‌طور خاص باید به صاحب اصلی این جانهای عزیز، یعنی برادر مسعود تسلیت گفت؛ اما فراتر از تسلیت، با لبانی متبسم، جای بسا تبریک مضاعف دارد، قبل از هر کس به خواهر مجاهد مریم رجوی  به‌خاطر پروردن نسلی این‌چنین در دامن هماره شکوفان انقلاب. «استواری، ایستادگی و  ایمان تزلزل‌ناپذیر» سردار محمدعلی جابرزاده این یار وفادار برای مسعود طی پنج‌دهه در خطیر‌ترین آزمایش‌های تاریخ معاصر بسا جای تهنیت و تبریک دارد.

آری نیم‌قرن یکسویه و بی‌چشمداشت به پیش تاختن و لمحه‌یی به عقب ننگریستن، نیم‌قرن، یعنی به اندازه عمر متوسط یک انسان، تکاپوی جانگذاز برای جستجوی محبوب به سرقت رفته آزادی و دویدن بر تیزنای لبه شمشیر، با پاهایی چاک چاک و استخوانهایی رنده شده، براستی شکوهی ناسرودنی است. این معنی را آنهایی درمی‌یابند که فقط و فقط یکبار به‌رسم «ماهی سیاه کوچولو» ی صمد بهرنگی، برخلاف جریان رایج رود شنا کرده باشند. فقط و فقط یکبار به‌خاطر آزادی مردم ایران، ناسزایی شنیده، درشتی را تحمل کرده یا گزش تازیانه‌یی را بر پوست خود لمس کرده باشند. فقط و فقط یکبار آوارگی چشیده و... عواطف خود را با دستان خود در پای عاطفة بزرگ به خلق قهرمان خویش سر بریده باشند. فقط و فقط یکبار و نه در تمام طول عمر.

این است نمونه‌یی از پیروزی انسان معاصر بر جبر سرنوشت و در افتادن با بایدهای بندگی‌ساز. حماسه نانوشته و شکوهبار «مجاهد ماندن و مجاهد جاودانه شدن».

انسان‌زاده شدن تجسد وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن.
توان شنفتن.
توان دیدن و گفتن
...
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه‌ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
...
اینگونه انسانها، در زندگانی پرآزمایش خود «شهید» اند و در مرگ خود، زندگان. زندگی آنان ترجمان مغلوب کردن مرگ است. آنان در قاب جاودانگی مرگ را فتح می‌کنند و مرگشان، بهانه بسا تولد‌هاست. بعد از مرگشان آنان را نباید در پنجه‌های سرد خاک جستجو کرد، زیرا به قول «حافظ» و به تعبیری دیگر به گفته «کریستین بوبن» در عشق می‌زیند در گرمای سینه‌های فهیم و شاعر، در خاطرات و احساسات و هر آنچه از جنس انسان و انسانی است.

بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی
در سینه‌های مردم عارف مزار ماست.
***
در سی‌هشتمین سالگرد پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، پرواز مجاهد کبیر محمدعلی جابرزاده به دیار جادوانگی، نه پیام افول و فقدان، نه حسرت و دریغ که یادآورد پایداری و استواری خلل‌ناپذیر نسلی شگفت بر سوگند وفاست. این همان رمز رستگاری و بشارت روز بزرگ رهایی است؛ روزی که بی‌گمان تمامی خونها و رنج‌ها به‌بار خواهد نشست و خلق قهرمان ایران شاهد پیروزی را – چشم در چشم شهیدان و قهرمانان- در آغوش خواهد کشید.

و آیا «مجاهد خلق» جز برای تحقق این «مهم» زندگی، جانمایه و عواطف خود را وثیقه گذاشته است؟

إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِیلِ وَالْقُرْآَنِ وَمَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (توبه 111)

درود! درود! درود!
ع. طارق
23بهمن 95.

۱۳۹۵ بهمن ۳, یکشنبه

مردی، بلاغت آبی باران




برای مسعود نامی «ممنوع»، و هزار بار بسته بر تیرک تیرباران، حلاج حلق‌آویز تمامی دارهای برپا در ایران، نامی چکیده واپسین عواطف شهیدان و آخرین گرمای نگاهشان بر وصیت نامه‌های افتخار.
نامی همتراز وحشت سرنگونی، برای عمامه‌داران مذهب فروش و همدوش توان بپا خواستن و حس شریف شهامت در رگان هر ایرانی آزادی جو.
نامی مرادف ایستادگی تا نهایت آن سوی تحمل انسان، نامی خاستگاه شرافت و غرور یک خلق در زنجیر، در تاریکترین ادوار تاریخی خود.
بزرگمردی درس‌آموز برخاستن از خاکستر خود، پس از هزاربار سوختن و شعله‌ور گشتن.
******
پشته پشته شب بود؛
                        غلیظ، ستبر، کج‌کارد به دست
هفت هول آور اقیانوس تیزآب
هفت تنگاب پیچ پیچ آتشمار
                            بر سر راه
 
پرهیب هیولا
افتاده، بر کورسوی آخرین رؤیای نجات
یاس‌های مقتول
با داس‌های یأس
فرش بر بزروی صعب امید
 
گفتند؛ با کلامی از طعم خزه: «تمام شدید!»
با سرودی از صراحت پولادگفتیم:
هرگز!
ما قبیله ققنوسیم
زاینده هزار آیه میلاد، ازخاکستر خویش
ما از فریادهای عاصی مردی جوشیده‌ایم
مردی موازی ققنوس
            آمیزة «شجاعت» و «باید»، «خود تکاندن» و «تصمیم».
مردی جاری‌ساز قلب
در بلاغت آبی باران
مردی که با عملش حرف می‌زند
 
مردی، در چلچله‌های هوشیار نی‌نی‌های نگاهش
یک دیوان غزل زیبایی
آن که نجابت سپیده چشمانش
برای ایمان به راهش کافی‌ست
 
ما از مردی که در پرواز دستهای روشن ما
با دهانی از صدف می‌خندد، آموخته‌ایم:
«عشق، نهایت پیوستن‌هاست».
 
او با هزار خنجر خلیده در قامت سروآیین‌اش گفت:
ایستادن سبز در ملالت پاییز،
                        تمامت مقصود است
 
خشم‌آشوب در چشم
طعم شورکال خون در کام
                            جنگیده‌ایم و بازمی‌جنگیم
 
عشق تمام نمی‌شود
***
...
ما از فریادهای عاصی مردی جوشیده‌ایم
مردی از جنس الفهای ایستاده «ایران»، «آهن»، «البرز»،

مردی موازی ققنوس.

۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

تخت جمشید: اعتصاب غذای لاوین کریمی در زندان همدان

تخت جمشید: اعتصاب غذای لاوین کریمی در زندان همدان:  زندانی سیاسی و دانشجوی کرد محبوس در زندان همدان از امروز اول دی ماه اعلام اعتصاب غذا کرد. لاوین کریمی دانشجوی لیسانس مدیریت در زندان ه...

۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه


اعــــدام «ابزار حاكميت ملايان» به مناسبت روز جهاني لغو حكم اعدام 

تقديم به زيباترين رخ در لحظه پرواز مه ماندني ترين يادگار شد.

لبخند زيباي مجيد

روز 3آذر 1388 خورشيدي ،خبرگزاري رويتر، عكس اعدام «مجيد كاووسي فر» و برادر زاده‌اش را به عنوان «عكس دهه» انتخاب كرد. رويتر در توضيح اين عكس نوشت: رژيم ايران روز پنجشنبه 11 مرداد 1386 در حضور صدها نفر از مردم, «مجيد» و «حسين كاووسي فر» را به علت مجازات يك قاضي كه تعدادي از مخالفان را زنداني كرده بود به دار آويخت.
آنان در مرداد ۱۳۸۴، «حسن مقدس» معاون جنايتكار دادستان تهران را به هلاكت رساندند.

۲۶سال از حاكميت خونريز اين رژيم ميگذرد. اما با اين همه دو چيز هرگز و هرگز در اين رژيم تغييري نكرده و نخواهد كرد، يكي «صدور تروريسم و بنيادگرايي» و ديگري «سركوب». اين دو اهرم، به مثابه دو پاية اصلي و دو عنصر مبنايي رژيم ولايت فقيه هستند. بنابراين خواه شيادي مثل خاتمي با شعار اصلاحطلبي وارد صحنه شود و خواه باند سركوبگر ديگري تحت نام اصولگرايي سردمدار رژيم گردند، درهرحال، رژيم ولايت فقيه، هرگز دست از «سركوب» و «صدور تروريسم و بنيادگرايي» برنخواهد داشت و اين دو عنصر، مرز سرخ و فصل مشترك همه باندها و جناحهاي دروني اين رژيم را تشكيل ميدهد. سؤال دقيقتري كه ما را به قلب بحث ميبرد اين است كه اعدام شاخص اصلي سركوب است، اما چرا اعدام در خيابان؟ چرا اعدام درملأعام؟ چرا اعدام در ميدانهاي شهرها؟ چرا اعدام با جراثقال؟ چرا نگهداشتن اجساد بر بالاي دار؟ چرا اعدام در برابر چشمان وحشتزدة مردم؟ چرا اعدام در حضور همسر و فرزندان اعدامي؟ راستي چرا رژيم قربانيان خود را در همان زندانها و دور از چشم ديگران، اعدام نميكند؟
 اين سؤالها، ما را به خصلت منحصر به فرد سركوب آخوندي راهنمايي ميكند، چيزي كه در هيچ رژيمي در اين دنيا نمونه ندارد. آخوندها به اين وسيله مردم ايران و كل جامعه را به گروگان گرفته و آنها را مرعوب و منكوب مي كنند. با نمايش روزمرة اجساد بر بالاي دار، رژيم ضدبشري، جو رعب و وحشت را تا اعماق جامعه رسوخ مي دهد. آنها بدينوسيله مردمي را كه خواهان آزادي و بهدستگرفتن سرنوشت و حاكميت ملي در دست خودشان هستند، مرعوب مي كنند و با كشتن عنصر انساني و روح آزاديخواهي، مانع ستيزهجويي و حق خواهي مردم شده و حكومت قرونوسطايي خود را به آنان تحميل ميكنند. به اين ترتيب در شرايطي كه دنياي معاصر، به سوي لغو حكم اعدام پيش ميرود، رژيم آخوندي به بهانه جرائم اجتماعي، هرچه بيشتر بر اعدامهاي سفاكانة اجتماعي مي افزايد. رژيم طي سالهاي گذشته نيز با تكيه بر اين اهرم، تلاش كرد تا آنجا كه ممكن است، جامعه را ببندد، از انتقال آثار مقاومت سازمانيافته بر موج مقاومت اجتماعي بكاهد و سد اعدام «ابزار حاكميت ملايان» ۷ و مانعي در مقابل خيزشهاي مردمي در شهرها ايجاد كند. اين همان رمز اصرار رژيم بر اجراي اعدامهاي جنايت بار خياباني و اعلان خبرهاي آن است كه همزمان با اوج گرفتن اعتراضات اجتماعي از يكسو و ضعف و تلاشي دروني رژيم از سوي ديگر، برابعاد آن افزوده ميشود.

و انسان 
برای آزادی مبارزه خواهد کرد
وقتی که پرندگان کوچک سپیدبال 
در آسمان پرواز می‌کنند
و‌قتی که ابرها کنار می‌روند
                                   و خورشید بر تمامی جهان تابیدن می‌گیرد




۱۳۹۵ آبان ۲۹, شنبه

حراج فرزندان در خیابان‌های شهر!


چند وقتی می‌شود که«فروش بچه» به یک کاسبی در کوچه و خیابان‌های کشور تبدیل شده و حسابی سر و صدا کرده است؛ اما چه می‌شود که برخی حاضر می‌شوند فرزند خود را معامله کنند؟
تا چند سال پیش گوشه و کنار خیابان با خودکار و کاغذ برگه‌ای نصب شده بود «فروش کلیه فوری» «O+ فروشی» و… خیلی‌ها آخرین راه را برای نجات از مشکلاتشان در فروش کلیه می‌دیدند. اما حالا تبلیغات مخفی در شهر عوض شده و برخی‌ها برگه حراج پاره تن خود را در خیابان نصب می‌کنند. «فروش نوزاد» یا «فروش کودک» پدیده‌ای است که این روزها تکرار می‌شود.


فروش جنین؛ فوری!
«یک عدد بچه به دلیل نبودن شرایط نگهداری (بیست روز مانده به دنیا آمدنش) به فروش می‌رسد. فوری»! این آخرین تلاش مادر بارداری است که آگهی‌های دست‌نویسش را به خودپردازهای خیابان آزادی چسبانده بود؛ آگهی‌هایی که خیلی اتفاقی به دست یک خبرنگار می‌رسد. مهم‌تر از کنجکاوی خبرنگاری، بهتی است که از دیدن این آگهی می‌کنم. «فروش جنین نه‌ماهه!!»
نوزاد رهاشده در خیابان
مورد بعدی تصویر یک نوزاد رهاشده در خیابان است. تصویری در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شود با این عنوان «امروز ساعت ۶ صبح کارکنان فضای سبز این نوزاد دختر رو که بدون لباس در خیابان ۲۴متری رضوی اهواز رها شده بود پیدا کردند» دیگری تصویر یک نوزاد دیگر لابلای زباله‌هاست. نوزادی که گویا والدین او نیازی به آن نداشته و آن را گوشه خیابان رها کرده است. همه این‌ها نوزادانی هستند که چشمشان به این جهان خاکستری بازشده است. یکی از مسئولین حوزه بازیافت زباله ماجرا را تلخ‌تر ازآنچه هست می‌داند. او از جنین‌هایی می‌گوید که همکارانش لابلای زباله‌های شهر پیدا می‌کنند. نوزادانی که شانس با آن‌ها یار بوده و هیچ‌گاه چشمشان به این دنیای تلخ باز نشده است.



فروش نوزاد در سایت‌های نیازمندی
آگهی‌ها فقط دست‌نوشته‌های ساده روی دیوار نیست. در سایت‌های نیازمندی‌های اینترنتی هم می‌توانید آگهی‌های فروش نوزاد را ببینید. در یکی از این آگهی‌ها فروشنده خود را این‌گونه روایت می‌کند: «من خانمی هستم ۳۲ ساله. تقریباً ۴ ماهه حامله هستم و از کسانی که بچه‌دار نمی‌شوند و قصد سرپرستی بچه را دارند، به هم خبر بدهند. این‌طوری هم آن‌ها صاحب فرزند می‌شوند و هم بچه من سرنوشت بهتری پیدا خواهد کرد. من هم یک زن تنها بدون هیچ منبع درآمدی هستم و نمی‌توانم بچه را بزرگ کنم و به‌صورت تفاوتی از سرپرستان کودک مبلغی دریافت می‌کنم و از بابت فرزندم خیالم آسوده است.»
به روایت ساده بسیاری از خانواده‌هایی که نمی‌توانند طعم مادر و پدر بودن را درک کنند؛ می‌توانند با یکی از همین آگهی‌ها تماس گرفته و مبلغی ناچیزتر از هزینه‌های دوره بارداری را پرداخت کنند تا صاحب یک فرزند شوند. اما این کودک چه آینده‌ای خواهد داشت؟ مدرسه و بسیاری از موضوعات دیگر در گرو دریافت شناسنامه و اسناد هویتی است. وقتی از آینده نوزادان حراجی می‌پرسیم ما را به سمت گرفتن «برگه ولادت» از بیمارستان تشویق می‌کنند. « می‌توانید در بیمارستان‌ها کمی پول خرج کنید تا با یک برگه ولادت برای کودکان تازه خریداری‌شده شناسنامه تهیه کنید.


نوزادم را به یک سیم‌کارت می‌فروشم
وقتی خریدار کودک را گدایی و نوزاد را برای رونق گدایی خریداری می‌کند؛ داشتن اسناد هویتی اهمیتی چندانی در این معامله ندارد. یکی از خبرنگاران که در پاتوق معتادان حاضر شده؛ خریدوفروش نوزاد را این‌گونه روایت می‌کند:« در پارک، مریم، زن بارداری را می‌بینم که معتاد است. او اکنون حدود ۲ سال است شیشه می‌کشد. ابروهایش را تیغ انداخته، مانتوی بلند و شال صورتی‌رنگی دارد. حدود ۳ ماهه است. مریم می‌گوید: من حاضرم بچه‌ام را بفروشم. از مینا درباره قیمت فروش نوزاد می‌پرسم. می‌گوید: بستگی به شرایط دارد. گاهی نوزاد را به یک سیم‌کارت تلفن هم می‌فروشند. آدم وقتی خمار باشد. دیگر نمی‌فهمد که این بچه است یا عروسک یا… ولی در دست دلال‌ها قیمت‌ها به ده میلیون تومان و بالاتر هم می‌رسد.»

از فروش نوزاد تا کودکان ۶ ساله!
دریکی از این آگهی‌ها خبر از فروش کودک ۶ ساله داده‌اند. چندی پیش این آگهی هم در رسانه‌ها جنجال زیادی به پا کرد. آن زمان پدری که شماره‌اش پای آگهی پخش‌شده بود علت ماجرا را نبود پول مهریه همسرش عنوان کرده بود. همسری که جداشده و حالا شوهر برای جبران پول مهریه مجبور است میوه این زندگی ناموفق را حراج کند. حالا بعد از چند ماه دوباره پیگیر آن آگهی و پدر می‌شویم تا بعدازآن موج خبری پیگیر اوضاع کودک شویم. پدر پشت تلفن این‌گونه جواب می‌دهد: «فکر می‌کنید با آن کاری که شما در رسانه‌ها کردید چه اتفاقی خواهد افتاد؟ فکر می‌کنید بچه را فروختم؟! شب و نیمه‌شب تماس می‌گرفتند و بدوبیراه می‌گفتند. همه این‌ها نقشه همسر سابقم بود تا مرا خراب کند. حتی علیه من شکایت تنظیم کرد تا صحنه‌سازی کند. می‌خواستند مرا خراب کنند و…» روایت نشان می‌دهد همه جنجال‌ها و یادداشت‌هایی که برای آن‌یک تکه کاغذ آگهی منتشرشده؛ حاصل یک دعوای قدیمی است. دعوایی که یک‌لحظه به آگهی فروش تبدیل می‌شود و لحظه‌ای دیگر در قامت شکایت از دیگری خودش را نشان می‌دهد. اما حالا شبکه‌های اجتماعی خیلی خوب این دعوا را منعکس می‌کنند و همین تکه کاغذ در تیراژ میلیونی در فضای مجازی دست‌به‌دست شده تا یک‌لحظه گمان کنیم اینجا مرکز حراج کودک و نوزاد است.
۲۲۶۵۹۴۵
اما ماجرا فقط به نوزادها ختم نمی‌شود و حتی برخی تصاویر از فروش کودکان ۵ ساله حکایت دارد.
و اما آخرين نكته : سگي كه بچه را در زباله پيدا كرد و به بيمارستان برد .

در وهله اول شايد باورتان نشود مثل سايرين ،اما خبر را با عكس مي آورم شايد حكمتي است !!!

این سگ این بچه نوزاد را در زباله پیدا کرده و بدون این که آسیبی به آن برساند به جلوي در بیمارستان میبرد و نوزاد جان سالم به در میبرد.
(22 مه 2016) 




















چيست اين افسانه هستي ،خدايا چيست ؟

يك زندانی اعدامی با دیدن صحنه انتقال برای اعدام سه زنداني ديگر سکته کرد.!!!



بنا به اخبار رسیده صبح امروز ساعت ۱۱ صبح سه زندانی محکوم به اعدام به سلول انفرادی زندان مرکزی کرج منتقل شدند.
اسامی این سه زندانی حشمت الله عباسی و شمس علی گراوند از سالن سه این زندان و علی عزیزی از سالن ۲ جهت اعدام به سلولهای انفرادی منتقل شده اند.
بدنبال انتقال زندانیان محکوم به اعدام جهت اجرای حکم٫یک زندانی دیگر اعدامی سکته کرده و فوت کرد.
این زندانی محکوم به اعدام بنام اصغر غلامی٫پس از مشاهده انتقال زندانیان محکوم به اعدام جهت اجرای حکم به سلولهای انفرادی دچار حمله قلبی شده و 
فوت کرد.
اصغر غلامی در سالن ۳ زندان رجایی شهر شاهد انتقال دو زندانی محکوم به اعدام به سلولهای انفرادی بوده است.



۱۳۹۵ آبان ۲۶, چهارشنبه

پیرمرد فقیر و شیرینی فروش


تو شمال شهر یه شیرینی فروشی وجود داشت که شیرینی هاش خیلی با کیفیت و گرون بود. اونقدر گرون، که فقط پولدارها میتونستن ازش خرید کنن
یه روز که تعدادی از مشتریهای ثابت و اعیون در اونجا مشغول خرید بودن، یه پیرمرد ژنده پوش و فقیر وارد شیرینی فروشی شد. پیرمرد مدتی تموم جیب هاش رو گشت تا این‌که دو سه تا سکه پیدا کرد و روی پیشخون گذاشت و گفت:
میشه به همین اندازه بهم شیرینی بدین!

مدیر شیرینی فروشی با دیدن این صحنه سریع خودش رو به پیرمرد رسوند، بهش تعظیم کرد و با خوشحالی گفت. قربان خیلی خوش اومدین! صفا آوردین. از هر نوع و هرچقدر که می‌خواین میتونین شیرینی انتخاب کنین، امیدوارم قنادی ما رو بپسندین و مشتری بشین!

پیرمرد با خوشحالی و ناباوری مقدار زیادی شیرینی انتخاب کرد و از مغازه بیرون رفت!

مشتریهای پولداری که از ابتدا، شاهد این ماجرا بودن رو به مدیر قنادی کردن و با حالت طعنه گفتن: تابه‌حال نشده با ما ازین برخوردا بکنی...

مدیر قنادی گفت:
شما هم اگه مثل این آقا، تموم داراییتون رو، رو میز میذاشتین، حتماً جلوتون تعظیم می‌کردم...



۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

همه چون تنی واحد



بهار سال66 بود و ما در سالن14 گوهردشت بودیم. بند آرام و قرار نداشت.


از صبح که بیدار می شدیم به این فکر می کردیم که یک کار و یک حرکت جمعی راه بیندازیم. حرکت های جمعی به زندانیان روحیه می داد.
آنها را نسبت به هم مسئول و دلسوز می کرد. دیگر کسی به فکر گذراندن وقت خودش به تنهائی نبود، بلکه همه به این فکر می کردیم که چطور نسبت به هم تأثیرگذار باشیم. چطور فشارهای روزافزون رژیم را از روی همدیگر کم کنیم. با هم کاردستی درست می کردیم، کتاب و روزنامه می خواندیم، مراسم سالگرد شهدا را برگزار می کردیم. شبها هم، شب شعر راه می انداختیم. انگار که همه یک تن واحد بودیم.
تا آن موقع رژیم خیلی سعی کرده بود زندانی را ایزوله کند تا هر کس برای خودش یک جزیره ای تک افتاده  شود. لاجوردی دائماً تکرار می کرد: «شما تشکیلات و جمع رفته تو پوست و گوشتتون. این را باید از شما گرفت»‌ و با همین منطق هم، قفس و واحد مسکونی و ... راه انداخت. اما شرایط زندان و زندانیان در سال66 صحنه شکست این منطق بود. زندانیان تبدیل به یک تن و یک پیکر واحد شده بودند.
پاسداران به هر کسی که می خواستند تعدی کنند یا به هر کسی باصطلاح «تو»‌ می گفتند تبدیل به یک حرکت اعتراضی گسترده ای می شد که دیگر قادر به رفع و رجوع آن نبودند. یکی از این حرکتهای جمعی، ورزش جمعی بود. به محض اینکه پایمان به هواخوری می رسید، دویدن به صورت جمعی را شروع می کردیم و این موضوعي بود که پاسداران هرگز از سرکوب آن کوتاه نمی آمدند. پیرزنی بود که کارهای زندان را می کرد و هر روز شاهد درگیریهای ما به هنگام «دو» جمعی بود. یک بار آمد به بچه ها گفت: «‌شما هر روز دنبال همدیگر می دوید خوب از هم چه می خواهید یک بار به هم بگوييد تا اینقدر دنبال هم نگذارین و هر دفعه هم کتک نخورین؟‌»‍‍‍‍‍‍‍!!!
یک روز که وارد هواخوری شدیم طبق معمول دو جمعی را شروع کردیم و با صدای بلند قدم هایمان را می شمردیم: «‌یک یک،‌ دو  دو، سه سه ...» . پاسداران زن ریختند داخل هواخوری و تهديد را شروع كردند: «‌داریم اتمام حجت می کنیم. ورزش جمعی را قطع کنید و هر کسی برود خودش جداگانه ورزش کند»‌. اما ما شمارش را محکمتر و بلندتر کردیم. 
فضا نشان می داد که یک طرح از پیش کار شده ای دارند. پاسداری آمد و یکی از بچه ها را در حین دو هل داد و او زمین خورد. خواهرمان را بلند کردیم و با او دویدن را ادامه دادیم. این کار را چند بار تکرار کردند. اما هر دفعه با عکس العمل قوی تر و مصمم تر، هر کس را که زمین می خورد، بلند می کردیم و دویدن را ادامه می دادیم. طولی نکشید که  هواخوری را ترک کردند و رفتند اما کاملاً مشخص بود که نقشه دیگری در سر دارند.
چند دقیقه بعد صدای نعره پاسدارهاي مرد شنیده شد. پاسدار فرج بود با تعداد دیگری از نوچه هایش. ما که آماده روبرو شدن با هر صحنه ای بودیم، نعره های او را نشنیده گرفته و دویدن را ادامه دادیم . فرج که به لحاظ هیبت و هیکل و در فرم و محتوا هیچ تفاوتی با مجتبی حلوائی (فرمانده جوخه اعدام) در زندان اوین نداشت و فقط چند کلمه و ژست و فیگور روشنفکرانه بیشتر از او بلد بود، وقتی بی اعتنائی ما به نعره هایش را دید همان چند فیگور روشنفکر مآبانه اش را هم فراموش کرد و به صف دوندگان، حمله و ضرب و شتم را شروع کرد.
عکس العمل بچه ها خیلی شگفت انگیز بود. او هر کسی را که هدف سرکوبش قرار می داد، بقیه بچه ها می دویدند به سمت او و خودشان را روی او می انداختند. هر کسی خودش را جلو می انداخت که مانع خوردن ضربه به بقیه شود. یک مرتبه متوجه می شدیم که همه مان روی همدیگر افتاده ایم و کوهی از انسان جلوی پاسدار فرج تشکیل دادیم. تا فرج چوبش را بلند می کرد کسی را بزند بقیه با هم داد می زدیم: «کثافت آشغال دستت را به او نزن، تو حق نداری او را کتک بزنی» و خودمان را می انداختیم روی آن خواهر و ضربات فرج را به جان می خریدیم. هر کسی تلاش می کرد در این کار از بقیه پیشی بگیرد. او می رفت سراغ یک نفر دیگر تا او را وادار کند که هواخوری را ترک کند دوباره همه فریاد مي زديم «آشغال دستت را بکش کنار»‌ و دیوار انسانی دیگری تشکیل می دادیم.
فریاد بچه ها تو فضای هواخوری پیچیده بود. پنجره سالن برادران مشرف به هواخوری خواهران بود. البته کرکره های پهن و فولادی مانع دیدشان می شد اما صدا را می شنیدند. با شنیدن فریادهای ما، برادران هم اعتراض خود به سرکوب خواهران را با کوبیدن پنجره های سلولهایشان نشان دادند. آنها پنجره ها را باز کردند و با شمارش و هماهنگ محکم کوبیدند. کوبیده شدن همزمان 50-60 پنجره، صدای مهیبی را ایجاد می کرد که گوئی تا هفت آسمان می پیچد: «قرم ......قرم ......... بم ..........بم ........»‌.
فرج مثل گراز وحشی این طرف و آن طرف می دوید. از یک طرف صف واحد خواهران بود که نتوانست حتی یک نفر را بیرون بکشد و تنهائی سرکوب کند و از طرف دیگر حرکت هماهنگ و محکم برادران دیوانه اش کرده بود. دوید زیر پنجره برادران و داد زد: «‌آره داریم خواهرانتون رو می زنیم، آره داریم كتكشون می زنیم، بیشتر هم می زنیم، چیه به غيرتتون برمی خوره پس بیشتر می زنیمشون»‌ و دوباره به سمت خواهران هجوم آورد.
خروش خواهران که فریاد می زدند: «‌پاسدار آشغال دستت را بکش کنار» امانش نداد. شاید نزدیک دو ساعت این صحنه ادامه داشت.  پاسدار فرج از نفس افتاده بود و نهایتاً بدون اینکه  از سرکوبش طرفی ببندد، دست از پا درازتر هواخوری را ترک کرد و رفت و ما دوباره با سر و تن های زخمی دویدن را از سر گرفتیم و شکوهی از اتحاد و تن واحدی زنان قهرمان در زنجیر را به رژیم و عوامل سرکوبگرش نشان دادیم.

البته همه آن زنان قهرمان کما اینکه همه آن برادران در قتل عام سال ۶۷ هم، يكديگر را رها نکردند و همه با هم چون یک تن واحد حلق آویز چوبه های دار شدند، تا به زنان امروز ایران این پیام را بدهند که می توان و باید با اتحاد و همبستگی، سرکوب آخوندها را به شکست کشاند و آنها را از سر راه آزادی میهن برداشت.
می توان و باید گشتی های مرئي و نامرئي را خسته کرد و خسته نشد و می توان آزادی میهن را با فداکاری و تن واحد شدن به مردم ستمدیده ایران نوید داد. یاد و راه آن زنان قهرمانان زنجیر شکن گرامی باد.